دیانادیانا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره

دیانا نفس مامان و بابا

گردش و تفریح (سال 1393)

دیگه کم کم هوا داره گرم میشه و بیرون رفتن ها شروع میشه...فرشته کوچولوی ماهم که دیگه حسابی بزرگ شده...خودش خوب خوب دیگه راه میره...تو خونه هم حوصلش سر میره و باید بره گردش...کلی عکس داریم که یکی یکی با توضیحات میذارم برات... دیانا جون و نگار خانم داخل محوطه : دیانا گلی رفته شاهچراغ : پارک آزادی و ماشین شارژی : پارک محوطه و گردش روزانه با مهدیس کوچولو : شهر بازی ستاره فارس و جاهای دیگه : رفتن به تفریگاه کهمره سرخی : دیانا جون،آقا جون،مهتاب خانم : روز پدر(باغ راز) : خونه عمه دلی...
11 ارديبهشت 1394

تولد 2 سالگی دیانا جان...

تولد تولد تولدت مبارک...مبارک مبارک تولدت مبارک...بیا شمع ها رو فوت کن تا 100سال زنده باشی... بالاخره رسید اون روزی که دختر عزیزم انتظارش و میکشید...برعکس سال اول که هیچ توجهی به اون روز نداشتی و یه کم هم بد اخلاقی کردی..امسال از چند وقت قبل حسابی ما رو کچل کردی که تولدت کی میشه و ار این حرفها... متاسفانه امسال چند روز قبل از تولد دختریه من دایی بابا محمد فوت شدند و ما نتونستیم اون جشنی که دوست داشتم و برای فرشته کوچولوم بگیرم...مامان جون هم که به خاطر متولد شدن مهسا کوچولو رفته بودن بندر عباس..به همین دلیل ماهم چندتا از دوستهای پارک خودت و چندتا از دوستهای مامان فاطمه رو دعوت کردیم و یه جشن کوچولو گرفتیم و کلی بهمون خوش گذشت...
11 ارديبهشت 1394

تغییرات اساسی...

دختر مامان تو این چند وقت خیلی تغییرها کرده.از نظر چهره و قدو بالا که ماشالله 1000ماشالله خانم و ناز و ملوس تر شده...کلی هم تغییرهای دیگه کرده...مثل اینکه الان نزدیک به یه ساله که دیگه پمپرز نمیشه و حسابی خانم خانما بزرگ شده...الان 7ماهه که دیگه نام نام و ترک کرده...و تو این تغییرات یه عالمه دختر خوبی بود...اصلا مامانی و اذیت نکرده...و من به خاطر داشتن همچین دختر ناز و خوب و فرشته ای از خدا تشکر میکنم...و میگم که همیشه دوستت دارم عزیز دلم. .   ...
11 ارديبهشت 1394

بعد از 5ماه تاخیر...

سلام دختر گلم...عزیز دلم...من الان نزدیک به 5ماه هست که اصلا فرصت نکردم که به وبلاگت سربزنم و اونو آپ دیت کنم(البته منظورم به روز رسانی بود)...ولی خوب خودت میدونی که با بزرگ شدن دختری گرفتاریهای مامانی هم بزرگ تر میشه...باید مامانی و ببخشی...قبل از اینکه وارد سایت بشم.داشتم دعا دعا میکردم یه وقت وب لاگمون و حذف نکرده باشن.که خدا رو شکر اینجوری نشده بود....
11 ارديبهشت 1394

نفس مامانی مریض شده...

نفس مامان.جون مامان...چند وقتی هست که حسابی مریض شده وتقریبا 2ماهی یکبار اینجوری میشه...تو این موقع ها من فقط از خدای مهربون میخوام که تمام کوچولوهای مریض دنیا خوب خوب بشن دخملی منم همیشه خوب باشه...خدا رو شکر با رفتن پیش یه آقا دکتر خوب و مهربون عمر مامان بهتره و دیگه اونجوری نشده..این چندتا عکس از زمان بیماری عزیز دل مامان هست...و از زمان هایی هست که مامان خیلی خیلی ناراحت بوده...دوست دارم مامانی..ایشالا که همیشه سالم و سلامت باشی نفسم..                                     ...
28 آذر 1393

عذرخواهی مامانی به خاطردیر به دیر به روز کردن وب لاگ عزیزم...

سلام.عزیز دل مامان... الان نزدیک به 7ماه میشه که وقت نکردم وب لاگ دخملیم و به روز کنم..ولی تو این مدت دخملی مامان کلی تغییرات کرده...حسابی خانم شده...که حالا مامانی یکی یکی برات تعریف میکنه...خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.هرروز که داری بزرگتر میشی وابستگی مامانی بهت بیشتر میشه...و هر روز شما داری بیشتر تو دل مامان و بابا جا باز میکنی... ...
28 آذر 1393

شیرین کاری و شیطنتهای خوشمزه مامانی...

دختر گل مامان روز به روز داره بزرگتر،خوشمزه تر،وروجک تر و...کلا روز به روز داری خودتو بیشتر تو دل مامان و بابا جا میکنی.تا جایی که بعضی وقتا میشینیم با بابایی از گذشته و کارایه نمکی شما یاد میکنیم...مامان و بابا خیلی خیلی زیاد شما رو دوست دارن و تو یه جمله شما نفس مایی.همه زندگی مایی...عشق مامان ایشالا که همیشه سالم وسلامت در پناه خدا شاد و خوشحال باشی و همیشه لبای نازت پرخنده باشه گلم...بوس بوس... بعضی وقتا یه شیطنتهایی میکنی که واقعا مامانی و عصبانی میکنی چون خطرناکه ولی اینقدر از کارت خندم میگیره که دیگه به دعوا کردن ختم نمیشه...حالا چندتا از شاهکاراتو بهت نشون میدم... این دوتا عکس خانم ناناز تشریف بردن داخل یخچال و لباسشویی: ...
12 ارديبهشت 1393